ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى
141
تاريخ اولجايتو ( فارسى )
و سلطنت برو قرار و آرام گرفت ، اتيمور را از راه كينكاج و استشارت گفت : به استصواب من مصلحت ملك تو در آنست كه جمله امراى قديم را دستخوش فنا و پايمال هلاك و بوار گردانى . ناصر او را به حكومت بعلبك و طرابلس فرستاد و يكى را بر عقب او ، تا او را بگرفت و مقيّد و محبوس كرد . اتيمور به ناصر پيغام داد كه اين گرفت و گير من ترا آموختم ، نخست مرا گرفتى تا تيشه به دست خود بر پاى خود زده باشم ! ناصر به پاسخ مىگويد : چون تعليم تست به سخن خود برس و به گفتار وفا نماى ، و اگر مرا گفته بودى كه امراى قديم را به زشتى بكش ، نخست ترا كشتمى ! اتيمور درخواست نمود كه خاتونى كه منظوره و محبوبه و مربوقهء « * » منست او را پيش من اجازت ده تا مبادرت نمايد . به پاسخ گفت : هلا ! بعد از يك سال رخصت دهم تا گمان مردم فاسد نشود و ظنّ خلايق خطا ، و پندارند كه ترا كشتهام و همچنان كرد و دختر او را به شوهر داد . و چون امراى شام قراسنقور امير حلب و امير شام جمال الدين [ ا ] غوش افرم كه به دمشق مىنشست و امير عزّ الدّين زردكش و بلبان دمشقى و علاء الدين و غيرهم از مضمون درون سلطان ناصر واقف و مطلع شدند ، به اتفاق كينكاج يكديگر از شام گريخته ، عزم عبور فرات جزم كردند و متوجه حضرت سلطان عالم اولجايتو شدند ، و روز دوشنبه دوم ماه ربيع الاول به محروسهء سلطانيه رسيدند و بعد از سه روز شرف تكشميشى يافتند . مستجير و مستغاث ، از ظلم و عدوان ناصر نفير كنان ، شمعوش به يك قدم ايستاده و به عبارتى رقيق و استعارتى دقيق بغى و طغيان و جور و كفران او عرض داشتند از قتل هفتاد و اند امير و جوشانيدن در غزغان و از حق شرم و از خلق آزرم نداشتن . پادشاه را بر تضرّع و عجز و مسكنت ايشان رحمت آمد و بر حال ايشان ببخشود و نام قراسنقور ، آغ سنقور نهاد ، و شهر همدان و
--> ( * ) - چنين است در اصل ، شايد : مربوبه .